مامان و مارال

بسم الله الرحمن الرحیم * وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین

چند روز پیشا مارال جونم یاد گرفته بود بنویسه آبادان.بهش گفتم میدونستی که بابایی هم متولد آبادان هست؟یه نگا میکنه و میگه عه؟پس برای همینه که بابا سیاه پوسته؟

جااان؟بابا سیاهپوسته؟تعجب

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٤ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط مامانی نظرات () |

امروز دوماهه که از شروع مدرسه گذشته.و دیروز دختر کلاس اولی من اولین کتاب داستان عمرش رو به تنهایی خوند.

خیلی هیجان انگیز بود لبخنداز خود راضی

دخترم عاشق مدرسه هست.عاشق کتاب خوندن.خطش هم خوبه و همه کاراش رو به موقع و با نظم انجام میده.تشویق

اتاقش رو همیشه تمییز نگه میداره و کتاب دفتراش رو از اتاق بیرون نمیاره و پخش کنه این ور و اون ور.مشقاش رو رو میز تحریرش مینویسه.

خدا رو شکر خیلی ازش راضیممژهلبخند

فقط با توجه به حجم مشق و کتاب های کمک آموزشی سرمون خیلی شلوغ شده

خدایا خدای مهربون شکرتقلب

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٤ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ توسط مامانی نظرات () |

امروز اول مهر بود.اولین روز مدرسه دختر عزیزم.با اینکه مارال جونم سه سال مهدکودک رفته ولی واقعن حس کلاس اولی شدنش یه چیز دیگست.خیلی متفاوت و شیرین تره.

دیروز هم که جشن کلاس اولی ها بود.دختر گلم عاشق دبستان شده.خیلی سریع هم دو سه تا دوست پیدا کرد .دیروز از خونه مامان طاهی رفتیم مدرسه و برکت دعاهای مامان طاهی بدرقه راهمون شد.مامان طاهی از زیر قران ردش کرد و ما سه تا با دو شاخه گل راهی مدرسه شدیم.کلی هیجان کلی عکس و کلی اشک هایی از سر هیجان و شادی میومدن اما بهشون اجازه سرازیر شدن رو نمیدادم.دیروز سر کلاس کتابها رو بهمون تحویل دادن .پنج جلد کتاب خوشکل  .دو تا فارسی ریاضی علوم و قران.به بچه ها بستنی دادن و مارال عاشق مدرسه ای شده بود که بستنی میده

خانم مدیر که خیلی مهربون به نظر میرسید با صدای گرفته به خاطر داد زدن هاش یه خورده صحبت کرد و معلم های کلاس اول رو معرفی کرد.یکیشون که مهربون تر به نظر میومد و طرفدار بیشتری داشت شد معلم کلاس اول دخترم و رفت تا تو تصورات زیبای کودکی دخترم ماندگار بشه.خانم کارگر 

یه کیف دسته دار به بچه ها جایزه دادن و از زیر قران رد شدن و سر کلاس رنگا رنگ گل گلی خوشکلشون رفتن.دخترم با هلیا ،دختر دختر عموی من هم همکلاسی شد.

اما امروز دخترم خودش تنهایی به مدرسه رفت در حالی که دل منم پرمیکشید که باهاش بره.کیف تغذیش رو پر از خوراکی کردیم و دخترم شادان و خندان رفت .دلم میخواست برم سفارش کنم که تو کلاس یه جای خوب بشینه اما وقتی برگشت فهمیدم که ردیف آخرنشسته.یعنی قد بلند تر از دخترم دیگه نبود؟اما تصمیم دارم که در اولین فرصت تقاضای جا به جای کنم

وقتی هم که برگشت همه وقایا رو برام تعریف کرد.اینکه که تو مدرسشون یه فروشگاه هست که بستنی میفروشه و بستنیهاش دونه ای 500 تومنه ولی دخترم پول همراش نبوده که بستنی بخره.اینکه زنگ تفریح تو حیاط همه جاهای سایه دار پر شده بود و دخترم مجبور شده زیر آفتاب بایسته.اینکه از قیافه دختری که کنارش نشسته بود خوشش نیومده

خلاصه که عاشق دختر کلاس اولی خودم هستم و آرزو میکنم که آخر این راهی که امروز قدم گذاشته پر از موفقیت و سلامتی و خوشبختی باشه

و اما ما مهر رو خیلی متفاوت و مجهز شروع کردیم.تغییر کامل دکوراسیون اتاق دخترم ،هدیه ما برای شروع مدرسه بود.تغییری که امیدوار هستم نظم و ترتیب رو برای کل این مسیر به همراه داشته باشه.رنگ جدید اتاق و پارکت و یه سرویس خواب جدید به همراه میز تحریرش به اتاق مارال شکل کاملا متفاتی داده.و دقیقا همین امروز در اولین روز مدرسه کاراش تموم شد

و اما خرید لوازم التحریر برای من شور و شوق زایدالوصفی به همراه داشت که نگو.خرید وسایلای صورتی رنگ طرح کیتی خیلی خوشایند و شیرینه اونم برای کسی که از بچگی تا همین الان عاشق این وسایلا هست و وقتی بره تو مغازه لواز تحریر دیگه به سختی بیرون میاد.

کیف مدرسه امسال هم که مهم ترین رکن خرید مدرسه هست با کلی وسایل رنگا وارنگ ،هدیه مامان طاهی عزیز بود به کلاس اولی من.یعنی شور و شوق انتخاب وسیله ها با من بود و زحمت پرداخت هزیزنش با مامان طاهی عزیز.امروز همه اون وسایلا را با کلی وسایل که از قبل خریده بودیم با کمک متینای مهربون تو میز تحریر جدید جا دادیم .

اینم از داستان اولین روز مدرسه.امیدوارم خداوند همیشه دوست ها و معلم های بی نظیر و مهربونی رو سر راه دخترم قرار بده

برای همه فرشته های کلاس اولی سلامتی موفقیت و خوشبختی آرزو میکنم

نوشته شده در پنجشنبه ٢ مهر ۱۳٩٤ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ توسط مامانی نظرات () |

مامان طاهی یه شیرینی به مارال تعارف میکنه که روش تزیین سیاه دونه داره .مارال میگه نمیخوام این مورچه روش تخم گذاشتخنده

راستی دیروز لباس فرم مدرسه دخترم رو تحویل گرفتیم.اولین مانتو شلوار زندگی دخترم.نمیدونید که چه قدر هیجان داشتفرشتهلبخندقلبمژهخجالتماچبغل

نوشته شده در یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات () |

روز دختر رو به دختر عزیزم و همه دختران گل سرزمینم تبریک میگم.

دختر که داشته باشی مادر تر میشوی

دختر که داشته باشی خوشبخت تر...

حدودا یک ماهی هست که دخترم دوچرخه دار شده است.یه دوچرخه خوشکل قرمز رنگ ک من و بابایی خریدیم و دخترم رو باهاش سوپرایز کردیم.و الان یه مدت هم هست که اون چرخ کوچولوهای کناری رو باز کردیم و خوشکل من داره بدون اونها دوچرخه سواری میکنه و در مدت خیلی کمی پیشرفت خیلی خوبی داشته و من و بابایی سوپرایز شدیم دوبارهلبخند

دخترم امروز میگه:مامان من با یه زنبور دوست صمینی شدمنیشخند

دخترم داد میزنه :جیغ و دستو ووورا.عزیزم به هورا میگه وورا 

وای خدایا امروز به خاطر روز دختر همگی تحت فرمان مارال خانم هستیم .میره و میاد روز دخترو بهمون یاداوری میکنه و منت سرمون میذاره کلی هم سفارش کادوی درخواستی داده به بابا.تا حرفی هم بر خلاف میلش بزنیم با اخم و گریه و عصابنیت میگه پس امروز روز دختر نیستعصبانی.مثلا فکر میکنه اگه امروز روز دختر نباشه ما رو تنبیه کرده

عاشق عاشق عاشقتم دخترمقلبقلبقلب

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط مامانی نظرات () |

راستی یکی دوماهی هم هست که دوره ارف موسیقی تموم شده و چند جلسه ای هم هست که دخترم میره کلاس تنبک.بعد از پرس و جوی فراوون و مشورت با استاد موسیقی کودکان به این نتیجه رسیدیم که برای این سن تنبک مناسب تره.هم مچ دست و انگشتان رو قوی میکنه و هم ریتم رو خوب آموزش میده و هم آماده میشن برای یادگیری ساز بعدی.در واقع هم میشه تنبک رو به عنوان ساز اصلی انتخاب کرد و یا مقدمه ای برای اماده شدن ساز بعدی.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط مامانی نظرات () |

اوه چقدر دیر اومدم.دو ماهه که از دختر خوشکل قند عسلم ننوشنم.واقعا که روزا مثل برق و باد میگذره ها

حدود یک ماه پیش بود که دخترم برای اولین بار تنهای تنها رفت از مغازه خرید کرد.پول و موبایلشو گذاشت تو کیفشو رفت توی مغازه.من و بابا هم اون ور خیابون منتظر مونیدم.خودش هم به تنهایی از خیابون رد شد.میخواست برای خودش بستنی بخره.از منم پرسید شما چی لازم دارین که براتون بخرم.منم مغز تخمه خواستم.خلاصه که رفت تو مغازه و خریداشو انجام داد و بقیه پولشو گرفت و اومد.وای عجب سوپرایزی بود .از اینکه آقای فروشنده بهش دو تا پول پس داده بود خیلی خوشحال بود.از ما پرسید توی همه مغازه ها اگه خرید کنیم بهمون پول میدن؟عزیز دلم تا حالا در این مورد براش توضیح نداده بودم که اینا بقیه پول خودشه که خوشبختانه دیگه متوجه شد

دیگه اینکه گلکم امسال میره کلاس اول و من یه هیجانی دارم دارم که نگو .ذوق خرید لوازم التحریر هیچ وقت در من حتی کمرنگ هم نشده.یه چیز خیلی جالب هم اینه که دخترم همون دبستانی میره که خودم هم میرفتم .واقعا چی از این باحال تر میتونه باشه؟

چند روز پیش با دخترم رفتیم که مدرسشو ببینه.از حیاط مدرسه خیلی خوشش اومد چون زمین فوتبال داشت.حالا دخترم برای رفتن به مدرسه روز شماری میکنه

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط مامانی نظرات () |

دختر خوشکلم امروز اومده میگه مامان خلق اومده خونمونتعجب جااااان؟چی اومده؟تعجب

منظورش ملخ بودلبخندخندهقلبماچ

دخترم تا حالا کم ملخ دیده خوومژه

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات () |

سلام به دختر خوشکل شش ساله خودم که الان آبله مرغون گرفته.راستش امسال رو کلا با آبله شروع کردیم  .دونه به دونه همه اعضای خانواده مامان آبله گرفتن تا نوبت رسید به دختر گلم.از یکی دو هفته مونده به سال جدید ویانا خانم از مهدشون آبله گرفت.دقیقا دو هفته بعدش خاله سیما،دو هفته بعد متینا دو هفته بعدش من و دو هفته بعد هم نوبت رسیده به مارال خانم من.البته با درجه وخامتی که بیماری من داشت واقعا ترجیح میدادم که مارال تو بچگی بگیره تا بزرگ سالی.

برای تولد امسال همش دغدغه فکریم این بود که چطوری برنامه ریزی کنم تا مامان طاهی و بابا ناصر هم بتونن تو جشنمون شرکت کنند.

خاله سمیرا تولد یاشار رو چند روز زودتر برگزار کرد و چون نزدیکای تولد مارال بود ما رو سوپرایز کرد و یه کیک تول هم برای مارال خریده بود.اینطوری شد که توی تولد یاشار که خیلی هم خوش گذشت یه تولد هم برای مارال گرفته شد.دخترم شمع فوت کرد و کادو گرفت

اما میخواستیم یه جشن تولد جداگانه هم با حضور مامان طاهی و بابا ناصربگیریم که متاسفانه برناممون با فرصت کمی که اونها تو جهرم بودن جور در نیومد

بازم قرار بود یه تولد هم برگزار کنیم برای اون یکی پدر بزرگ و مادر بزرگ و عموها و عمه جون که خورد به دوران آبله مرغونی من و هی عقب افتاد و عقب افتاد اما هنوز کنسل نشده ها.پس بنابراین ما یه تولد تو تولد داشتیم و یه تولد دیگه که تقریبا با یه ماه تاخیر برگزار میشه.یعنی انشالا بعد از بهبودی دخترم.البته اینم بگم که کادو های تولد رو بدون جشن از همه دریافت کرده دخترم.یه عالم اسباب بازی و چیزای خوشکلی که واقعا دوست داشته و خودش میخواسته

راستی از همون روزای اول سال هم یه دونه دندون بالایی افتاده بدون اینکه هنوز دندونی به جاش اومده باشه.و یه دونه هم همین الان که دارم اینا رو مینویسم آویزونه توی دهنش و فقط به مویی بنده.ولی کسی جرات نداره بکندش

الان دخترم کنارم خوابیده با یه خورده تب و هفت هشت تا دونه توی بدنش.یه هفته هم از خانم مربی مرخصی گرفته.بیماریش تازه دیشب شروع شده.از بس هم خودم هی گفتم که مارال الان بگیره بهتره ،خودشم کلی خوشحاله که آبله گرفته.همش میگه خوبه که ابله گرفتم دیگه راحت میشم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات () |

 ای همه هستی من شش سالگیت مبارک قلب

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط مامانی نظرات () |

این روزا سر دخترم خیلی شلوغه .به همه هم همینو میگه .میگه من خیلی کلاس دارم ،کلاس ورزش کلاس موسیقی و مهد.

توی مهد دارن حروف رو کار میکنند .فقط خوندن و پیدا کردن حروف از توی مجلات.تمرین های کلاس موسیقی هم سنگین تر شده و مارال خانم یه خورده برا تمرین فلوت تنبلی میکنه و هر سری سر تمرین کردن با همدیگه کل کل میکنیم

به آشپزی و کارای خونه علاقه مند تر شده.یهو با خوشحالی و هیجان یه عالم ظرف میشوره.میتونه کاملا مستقل و به تنهایی برای خودش نون تخم مرغی درست کنه.یه نون تست رو توی تخم مرغ زده شده میغلتونه بعد روش پنیر پیتزا میریزه و تو روغن سرخش میکنه

اینم از این روزای دختر گلم

دخترم ،گلم،خوشکلم عزیرم عااااااشقتممم

نوشته شده در جمعه ۸ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات () |

هوای بهاری این روزا باعث شده که سر و کله گربه نوروزی ها یه خورده زودتر از موعد پیدا بشه.قصه از روزی شروع شد که بابایی تو حیاط یه گربه نوروزی پیدا کرد و با شور و شوق مارال رو صدا کرد تا بیاد و گربه نوروزی رو ببینه.مارال خانم هم یک دل نه صد دل عاشق این کرم زشت بی ریخت شد و خواست که نگهش داره.

مخالفت من و بابایی هم نتیجه ای در بر نداشت.اما به خودم گفتم نهایت یکی دو ساعت دیگه میمیره از شرش خلاص میشیم ولی زهی خیال باطل

یکی دو ساعت بعد که نمرد هیچی،تند و تند هم غدا میخورد و هی تپل مپل تر میشد و همین طور خوشحال و خندان به زندگیش ادامه میداد و قصد مردن هم نداشت.تازه یه بارم با مارال رفت مهد و برگشت یه بارم با خودمون بردیمش مهمونی اما بازم نمرد که نمرد.مارال هم هر روز که میرفت مهد کرمشو به من میسپرد تا مراقبش باشم.همینطوری سه چهار روز از این کرم چندش مراقبت کردم و غدا جلوش گذاشتم تا اینکه یه روز دیدم خیلی داره تقلا میکنه تا از جاش بیاد بیرون.منم ترسیدم یه وقت موفق بشه بردم گذاشتمش تو حیاط تا یه خورده هم قدم بزنه و فعالیت کنه.

مارال خانم از مهد برگشت و سرگرم بازی با کرمه شد که یهو پا گذاشت روشو و لهش کرد

دخترم واقعا برای کرمه ناراحت شد.فکرشم نمیکردم اینقدر به این کرم زشت وابسته شده باشه.الان دو سه روزه که همش برای این کرمه بغض و گریه داره و اصلا از ذهنش پاک نمیشه.داستانهای من بابایی هم درباره پیش خدا رفتن و الان خوشحاله و با دوستاش بازی میکنه هم از غمش کم نکرد.

الان فقط این داستان بابا یه خورده آرومش کرده که کرمش قراره به زودی پروانه بشه و برگرده پیشش

اینم از داستان حیوون خانگی ما

نوشته شده در جمعه ۸ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات () |

امروز مارال داشت برای بچه هایی که دوست داره در اینده داشته باشه اسم انتخاب میکرد.مارال میگه من میخوام هفت هشت تا بچه داشته باشم.بعد داشت فکر میکرد که فامیلیشون رو چی انتخاب کنه.منم بهش گفتم که فامیلی بچه ها مثل فامیلیه باباشون میشه و تو نمیتونی براشون فامیلی انتخاب کنی.

بعد دو باره میگه میخوام اسم دخترم رو بزارم عسل پسرم رو هم علی رضا.میخوام دوتاشون رو با هم گیر بیارم و باید صبر کنم ببینم فاملی باباشون چیه؟و البته دو تاشون رو با هم گیر بیارم یعنی اینکه دو قلو باشن.عاشق دقلو ها هست.گاهی به من میگه یه داداش برای من بیار که با من دوقلو بشه.

نوشته شده در شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات () |

الان حدود یک هفته ست که دو تا دندون پایینی دخترم افتاده.همون دو تا که اول از همه بیرون اومده بود.چقدر جاشون خالی شده.دو تا دندون خیلی خیلی کوچولوی بدون ریشه بودند.یه دونش با کمک بابایی کنده شد .چون بدون ریشه بود بابایی فکر میکرد که شاید دندونه شکسته باشه.حق داشتیم خوب تا حالا دندون شیری ندیده بودیم.اما دومی رو چند بار بابا سعی کرد که بکندش اما موفق نشد.یه چند بارم مامان جون سعی کرد اما بازم این دندونه خیال افتادن نداشت.رفتیم دندون پزشکی.دکتر اول یه اسپری بی حسی زد به لثه دخترم کا مارال بی نهایت از مزش بدش اومد و شروع کرد به تف کردن و دهنش رو با اب شست.وقتی دکتر دندون دخترم رو کشید یه خورده تا چند دقیقه درد داشت .برای هر دوتا دندون هم یه کوچولو خون اومد.راستی برای هر دو تا دندون فرشته دندون اومد و دندون زیر بالش رو با خودش برد و به جاش یه سکه گذاشت .من دوست داشتم به جای دندونا کادو بزارم اما مارال تو یه کارتون دیده بود و اصرار داشت که فرشته دندون سکه میاره و نه کادو.خوب کار ما هم آسون تر شد و یه سکه بزرگ و براق پانصد تومانی گذاشتم زیر بالشش که بعد با اون سکه ها کادو بخره.اما مارال ترجیح داد که سکه هاشو نگه داره و بعد که سکه همه دندوناش رو گرفت اون موقع بره باهاشون خرید کنه.اما مگه دل بابایی طاقت میاره.از اون موقع تا به امروز تقریبا هر روز یه چیزی به عنوان جایزه دندون افتادن و شجاع بودن مارال خانم از طرف مامان و بابا خریده شده.امروز هم یه عروسک نی نی کوچولوی بامزه که چشماشو خیلی خوشکل باز و بسته میکنه و شیر میخوره و دستا و صورتشو تکون میده برای مارال خریدیم که دیگه فکر کنم این حسن ختامش بود به سلامتی.مارال هم بی نهایت از افتادن دندوناش خوشحاله و تا یه مدت هر کی رو میدید فورا دهنشو باز میکرد و جای دندونای افتادش رو نشون میداد.به همکلاسیهاشم پز میده که دندونش زودتر از بقیه افتاده.

نوشته شده در شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات () |

امروز دخترم و مامان و بابا تو جشنی که از طرف مهد برگزار شد شرکت کردیم.امروز دهمین سالگرد ازدواج مامان و بابا بود.امروز دندونای دخترم لق شده و اولین واکنش من شوکه شدن و دلتنگ شدن بود در حالی که دخترم داشت از خوشحالی بال درمیورد.چقدر زود این دندونای کوچولو دارن میفتن .چرا اینقدر عجله؟دلم برای اون دندون کوچولوهای ریزه میزه تنگ میشه.این اتفاق دقیقا تو روز جهانی کودک و تو دهمین سالگرد ازدواج مامان و بابا و تو پنج و نیم سالگی افتاده

دخترم گلم اولین دندونشو تو روز تولد من به من کادو داده بود.حالا دلم برای این دندون کوچولو تنگ میشه

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط مامانی نظرات () |

Design By : Night Melody