مامان و مارال
بسم الله الرحمن الرحیم * وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین



حدود یک ماه پیش رفته بودیم ابیانه.وقتی از ماشین پیاده شدیم دیدیم هوا یه خورده سرد و بارونیه برای همین همونجا تو ماشین هرچی لباس دم دستمون رسید رو تن مارال خانم کردیم برای همین این قدر رنگ و وارنگ شده.اونجا خانم های مهربون لباس چین چینی لباس سنتی کرایه میدادند برای بچه ها. ولی به نظرتون آیا دختر گل منم به لباس سنتی احتیاج داشت؟

فرشته کوچولوی من تولدت سه سالگیت مبارک
باورم نمیشه اینقدر زود داره میگذره.


این روز ها مامان برای نوشتن تنبل شده و تو هم حسابی شیرین و شیطون بلا شدی و یه عالم حرفای خوشمزه خوشمزه میزنی که خیلی هاشو یادم نمیمونه.اما اونایی که یادم مونده رو مینویسم که البته خیلی هاش هم قدیمی هستند.
مارال کوچولو یه روز داشت با چراغ قوه بازی میکرد و نورش رو به دست و پاش میتابوند بهش میگم داری چیکار میکنی خوشگلم ؟بهم میگه دارم خودمو چراغونی میکنم
یه روز براش جوجه کباب درست کردم بودم و چند تا تکه قلب مرغ هم داخلش بود.انگار مارال مزه قلب رو بیشتر دوست داشت و اول قلب ها رو خورد.وقتی قلب ها تمام شدند دونه دونه تکه های جوجه رو تست کرد و وقتی متوجه میشد که قلب نیستند از دهنش بیرون میاورد بعد که همه رو تست کرد و فهمید که قلب ها تموم شده با نارحتی به من گفت:مامان قارچش تموم شد
یه روز سوهان ناخن رو نشون داد و گفت مامان این چیه؟گفتم این سوهان ناخنه برای صاف کردن ناخن.چند دقیقه بعد دیدم داره با سوهان میزنه تو سر یه حشره و میگه میخوام پشه رو صاف کنم
یه روز تو جاده پرنده ها رو دید که نزدیکای ماشینمون (در حال حرکت)پرواز میکنند.به باباش میگه بابا مواظب باش پرنده ها رو صاف نکنی(یعنی پرنده ها رو زیر نگیری)
یکی از فامیلا بهش میگه آفرین دختر گلم.دست به بغل جواب میده نه من دختر مامان بابامم
روزی هرار دفعه از من میپرسه حالا چی بازی کنم؟
روزی دو هزار دفعه میپرسه چرا؟مارا بیا چرا مارال بشین چرا مارال اینو بخور چرا مارال دستت رو بشور چراو بعد از هر جوابی هم دو باره چرا بعد از اینکه تقریبا کچل شدیم از دستش میگه آهان
از تلوزیون یاد گرفته بگه به جهنم ولی اصلا نمیدونه کی باید استفاده کنه.اون روزی که برای اولین بار به کار برد از تعجب شاخ دراوردم .بهم میگه مامان به جهنم بیا تو اتاقم.قبلا میگفت به خدا بیا تو اتاقم
تو بازی کامپیوتر حسابی حرفه ای شده .خودش بازی رو میاره بعد از play زدن شروع میکنه به بازی تند تند امتیاز میگیره و سکه جمع میکنه که بیا و ببین اولین بار که دیدم فکر کردم کامپیوترخودش خود به خود بازی میکنه بعد دستش رو از رو موس برداشتم دیدم نه واقعا خودش داشت بازی میکرد.کارتون ها رو هم خودش میاره جای همه چی رو هم بلده بعد که کارتون دیدنش تمام شد همه پنجره ها رو هم میبنده و کامپیوتر روبه روش درستش خاموش میکنه.حتی یه موس کوچولو هم مخصوص خودش داره که خودش کابلش رو به کیس وصل میکنه
هروقت بهش میگیم دستت رو بشور حتما باید بپرسه چرا؟مگه به چی دست زدم؟
هروقت خراب کاری میکنه میگه:دستم شیطونی کرد
میخاره=خارت میاد
خراب=خبار
بغل=بلق
بغلم کن=بلقم کن
جنگل=چنکل
زخم=نخم
غذا پخت=غذا پزد با سکون ز
چسب=چبس
بابا نوئل=بابا لوئل
هوراا=وورا
گاو=گاف
الله اکبر=الله و مکر(به مسجد,اذان,نماز و آخوند الله و مکر میگوید)
گردنبند=گردمدر
مرغابی=مرباغی
مارال میخواد ماژیک ها رو از خونه مامان جون بیاره خونه خودمون.بهش میگم مارال اینا رو بذار همین جا باشه ،ما خودمون مثل همینا تو خونه داریم وقتی رفتیم خونه بهت میدم.میگه من اینا رو با خودم میارم تو هم هروقت مِبرون (مهربون)شدی اونا رو بهم بده.
این روز ها مارال به هرکسی که دوست داره صفت میبرون رو میده بروزن مهربون .
شلوارشو عوض میکنه و میگه :اون شلواره جالب نبود
مامان این ماژِیکه عجیب شده.این آقاهه عجیبه
یه عالم شعر خوشگل بلده بخونه
حسابی خاله شادونه شناس شده
یه همستر کوچولو داره که عاشقشه
و ...
تازگی ها از یه مسافرت هشت روزه برگشته ایم.پنج شب دبی بودیم و بقیه رو هم بندر عباس.مسافرتمون از هجده آبان شروع شد .یعنی مارال کوچولو تقریبا دو سال و هفت ماهه بود.
تو مسافرت مارال چیز های زیادی رو دید ،تجربه کرد و یاد گرفت .یاد گرفته که بعضی از آدما با یه زبون دیگه ای حرف میزند و باید بره و بهشون بگه:ok
چیزایی که تو این سفر بیشتر از همه مارال رو جذب خودش کرد اینا هستند
1-گشت زنی با چرخ خرید تو فروشگاهها و برداشتن هرچیزی که دم دستش میرسید.همه رو میذاشت تو سبد و میگفت اینم برای مارال
وقتی خسته میشد اینطوری میرفت و داخل چرخ مینشست

2-بزرگترین رقص آب جهان رو هم خیلی دوست داشت و وقتی تمام شد میگفت دوباره آب برقصه.حالا هم فیلمش رو خیلی دوست داره و با دقت نگاه میکنه
3-بپر بازی ماشین تو گشت صافاری.قبل از اینکه ماشین شروع به حرکت کنه من و بابایی نگران بودیم که شاید مارال بترسه اما بعد دیدیم که انگار خودمون بیشتر میترسیم.بعدش هم که تموم شد اصرار بر اصرار که ماشینه دوباره باید بپر بازی کنه.به آقای راننده میگفت بپر بازی کن دیگه.تازه برنامه رو برای همه سرنشینان ماشین هم کلی هیجان دار کرد.


4-باغ وحش رو هم خیلی دوست داشت

5-بازی با اسباب بازی های سکه ای موزیکال بیرون فروشگاهها و خرید از دستگا ههای سکه ای که نوشیدنی های سرد و گرم میفروختند

از مارال خانم عکس تکی زیاد نداریم .بیشتر عکس ها سه نفری یا دونفریند.

وقتی یه جایی آب ریخته باشه مثلا روی فرش یا لباس ،مارال دست میذاره و میگه اینجا خنک شده.(منظورش همون خیس شده است)امروز وقتی سبد لباس چرکا رو دستم دید میگه: مامان میخوای لباس خنک کنی؟
اینم اصطلاح جدید لباس شستنه دیگه.
چند روز پیش که خودش تنهایی خونه عمو بود ،جیش داشته و از زن عمو میپرسه جا جیشی کجاست؟
امروز صبح بهش میگم مامان پتو رو بکش روت سردت نشه.میگه:زمستون اومده ؟


بعضی وقت ها به من میگه :دختر من،عزیز من![]()
عادت کرده بودم که هر وقت پازل درست میکنی کنارت بشینم و هر قطعه ای را که میذاری تشویقت کنم و هر وقت که لازم باشه تکه های ساخته شده رو نگه دارم تا خراب نشن و یه وقت زحمتت به هدر نره.با اینکه عملا همه پازل رو خودت میساختی اما فکر میکردم فقط با این روشه که میتونی یه پازل تکه زیاد رو بدون اینکه حوصله ات سر بسازی. ولی چند روز پیش بعد از اینکه اومدم تو حال و دیدم پازل به هم ریخته سی و پنج تکه ای روی زمین ساخته شده، دیگه باورم شد که این همه مدت لازم نبوده که بیخودی کنارت بشینم.از بعد از اون روز خودت تو چند لحظه تنهایی پازل ها رو میسازی .سی و پنج تکه ای رو مثل آب خوردن بلدی و رفتی سراغ چهل و هشت تکه و اونو هم خیلی خوب میسازی.وقتی در حال پازل ساختن هستی از دور نگات میکنم و تو دلم قند آب میشه.بعضی وقتا هر تکه ای رو که میذاری میگی آهان آهان
موهاتو کوتاه کردی
خروسه میگه:گوگولی گولو
داریم با هم مغز تخمه میخوریم.تا وقتی که تخمه ها زیادند مشکلی نیست اما وقتی که به آخراش نزدیک میشیم مارال ظرف رو میگیره تو دستش و میگه :مامان دیگه نخور میپره گلوت 
از تو کوچه صدای بوق ماشین میاد.مارال میگه:ماشینه گفت بوووووووووخ 
از ساختن پازل های دوازده تکه پریدیم به سی و پنج تکه
چند روز پیش یه پازل سی و پنج تکه رو با نظارت من درست کرد (من باید قسمت های ساخته شده رو با دست نگه دارم تا جا به جا نشن)
دختر گلم دو سال و نیمه شده.و امروز براش یه نیمه تولد میگیریم.راستش من و بابا همش به دنبال فرصتیم تا برای دختر عشق تولدم بساط کیک و شمع راه بندازیم و امروز برای این کارمون یه دلیل درست و درمون داریم چون سالگرد ازدواج خودمون هم دو سه روز دیگست.
دختر دو سال و نیمه من این روز ها فکر میکنه که عمه مهناز که تو شکمش نی نی داره ، یعنی نی نی رو خورده.تو بازی هاش الکی نی نی رو میخوره و به من میگه نی نی رو خوردم رفت تو شکمم.بهش میگم :مامانی نی نی که خوردنی نیست.میگه عمه مهناز تو شکمش نی نیه
من میگم:خوابم میاد مارال که دوست نداره بخوابم میگه :نننننننننه بیدارت بیاد
بعضی وقت ها که مارال در مورد نقاشی که کشیده توضیح میده اینقدر هیجان زده میشم که خودش و نقاشی رو با هم بوس میکنم.حالا دیکه قبل از اینکه نقاشی رو بهم نشون بده میگه:بوسش نکنی ها پاک میشه
گاهی وقت ها یه نقاشی میکشه میاد میگه:مامان اینترنت کشیدم.یعنی اینترنت چه شکلیه
اگه از یه بازی خوشش نیاد میگه: نه بازی خطرناکیه
وقتی میپرسم فلان چیز کجاست؟میگه؟از این وره
این جمله رو تازه یاد گرفته:(حواسم پرت میشه)
دختر سی ماهه من اولین سرمای امسال رو خورده.خدا به خیر کنه
بعد از اینکه ساعت کوکی قبلیمون رو وقتی که خیلی کوچک بودی خراب کردی بابا تا مدتها از موبایلش به جای ساعت استفاده میکرد تا اینکه اخیرا یه ساعت کوکی دیگه خریدیم.حالا شما عاشق این ساعت جدید بابا شدی و عین بچه گربه اونو با خودت این ور و اون ور میبری و هردفعه باید این ساعتو از یه جایی پیداش کنیم.هر دفعه هم که تو دستته خودت به خودت میگی مواظب باش نیفته،ساعت بابا درسته(یعنی خراب نیست)ساعت بابا خوشگله،ساعت بابا زنگ میزنه بابا بیدار میشه،خلاصه عالمی داری با این ساعت .حتی تو خوابت هم میاد.یه بار خواب دیده بودی که ساعت زنگ زده و بابا از خواب بیدار شده.جالبه با اینکه اینهمه دوسش داری از زنگش هم میترسی.
یه بار بهت گفتم مارال سردته؟و تو گفتی نه سردم نیست، خُنَکَمِه

وقتی چشمات رو میبندی،فکر میکنی که دیگه کسی نمیبیندت.چشمات رو میبندی و میگی :من نیستم.منو پیدا کن.
این روزها من و بابایی باید خیلی با احتیاط در پاکت پفک رو باز کنیم چون حتی اگر هم که خوابیده باشی ،مثل موش از تو اتاق میای بیرون و میگی صدای چی بود؟
هر کار اشتباهی که بکنی،فوری میگی ببخشید اشتباه کردم. از من یاد گرفتی،وقتی که این جمله رو به خودت میگم.
از وقتی که تونستی اسمم رو درست تلفظ کنی و من کلی ذوق کردم و هر دفعه هم که میگی من بیشتر و بیشتر ذوق میکنم حالا دیگه بعضی وقت ها به جای مامان فقط اسمم رو میگی
هنوز هم عشق مدرسه و مهد کودک از سرت نیفتاده و تو شعرات همش از کلمه مدرسه استفاده میکنی.بعضی وقت ها که داری لباس میپوشی که بریم بیرون،میپرسی میخوایم بریم مدرسه؟
عاشق حمام و آب بازی هستی.الان چند وقتیه که یه نیم ساعتی خودت تنهایی، تو حمام آب بازی میکنی و بعدش که خسته شدی مامان شامپو و صابون میزنه و میایم بیرون.همین الان که دارم اینارو مینویسم خودت تنهایی تو حمامی و داری آواز میخونی مهدکودک عالیه
این روزها که برنامه های تلوزیون اکثرا در مورد شروع مدرسه است منم یه سری توضیحات درباره مدرسه به دختر گلم دادم و نتیجش این شده که مارال کوچولو روزی چند مرتبه با بغض میگه که دلش میخواد بره مدرسه و مدرسه رو خیلی دوست داره.
مارال کوچولو اگه دوست نداشته باشه یا تنبلیش بیاد که یه کاری رو انجام بده میگه که خستمه و نمیتونم این کار رو انجام بدم.چند روز پیش وقتی که تازه از خواب بیدار شده بود بهم میگه مامان ماژیک هام رو بیار، من خوابیدم، شیر خوردم ،خستمه
ما تا حالا ندیده بودیم کسی بخوابه و شیر بخوره خسته بشه
هنوز هم مارال کوچولو نقاشی رو خیلی دوست داره و تو ذهنش این خط خطی هایی که میکشه کلی معنا و مفهوم دارند و برای ما هم توضیح میده مثلا این یه خانمه که چادر پوشیده و داره نماز میخونه یا این بار با پاپاست که عوض شده و این پت و مته ...
هنوزم با شعر یاد دادن به مارال مشکل داریم.تا میخوام یه شعری رو براش بخونم فوری میگه تو نخون خودم بلدم و شروع میکنه به آواز خوندن با زبون خودش و اگه هم همراه با آهنگ سی دی ها شعری رو بخونیم میگه تو نخون خودش بلده(یعنی سی دیه خودش بلده)و خودش هم کلمه آخر هر بیت رو با سی دی میخونه
این کلمات رو زیاد به کار میبره:کافیه _عالیه_ عجیبه
کلمات با مزه
خرابه=خباره
اون طرف تر=اون تو تر
گلابی=گبالی
کامپیوتر=کاموتر
زیاد=نلاد
دیروز وبلاگ دختر گلم دو ساله شد و فردا هم مارال خوشگل من دو سال و پنج ماهه میشه.خیلی زود میگذره.
دیگه اون دورانی که وقتی از دستت ناراحت میشدم ،میپریدی تو بغلم و میگفتی مامان دوست دارم گذشت
حالا دیگه دست به کمر تو روم نگاه میکی و میگی:اصلا دوست ندارم 
تا بهت میگم دختر گلم دیگه بزرگ شدی، فوری میگی پستونک ترک کردم.
چقدر خوبه که میتونیم با همدیگه حرف بزنیم دختر گلم.این روزها بعد از هر جمله بامزه ای که میگی،ازت میپرسم خوشحالی که میتونی حرف بزنی؟چقدر خوبه که بلدی حرف بزنی
حسابی همدمم شدی.
صبح ها وقتی از خواب بیدار میشی و شیر میخوای شیشه شیر رو میدم دستت و شیر خوردنت رو نگاه میکنم.بهم میگی برو .برو پیش بابا.(دوست نداری موقع شیر خوردن بهت خیره بشم)بهت میگم بابا رفته سر کار.یه نگاهی به دور و برت میکنی و میگی نه رفته کامپیوتر ببینه(یعنی تو اون یکی اتاقه)
با مداد سفید رو کاغذ نقاشی میکشی و چون رنگش رو نمیبینی میگی :سفید خرابه
امروز به مورچه میگفتی:موچه قالی خوردنی نیست
مامان دلم بستنی دوست داره
آها اومده بودم اینو بگم .نی نی عمه دختره
| Design By : Night Melody |
